شدم...مگه از فرعون بدتر هم هست؟؟ و برادرم ساکت شد...دعوا رو بردم.از اتاق که رفتم بیرون، به شدت ناراحت بودم...چرا این حرف رو زدم؟! دیدی چیکار کردی؟! به نهایت شدتی که یه بچه ی ۸ ساله می تونه، احساس عذاب وجدان می کردم...
به مامان نگاه می کنم...چند وقته قهر نکردیم...؟ دیروز بود با هم خوابیدیم...
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 17:38  توسط iek-parsei-tanh
|
چه روزهای سختی...همه چیز ناراحت کننده ست...احساس می کنم رخوت تمام وجودم رو گرفته...نسبت به همه چیز بی میل هستم...چیزی خوشحالم نمی کنه...خیلی خسته م...دلم می خواد بخوابم...خیلی زیاد...یکسال...دو سال... شایدم تا ابد...
مدتی دیگه، برادرم می ره دانشگاه و از ما جدا می شه.حداقل دیگه برای تلفناش مجبور نیستم دیسکانکت شم.دیگه هم کسی پای کامپیوتر نیست که برای نشستن، بخوام منتظر بشم یا یکی به دو کنم.سر تلویزیون هم درگیر نمی شیم.
چطور می تونم جای خالی
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 17:37  توسط iek-parsei-tanh
|